سفرنامه

سفرنامه

چی؟ نپال ویزا نمیخاد؟ پس بریم نپال!

به همین سادگی رویای نپال شکل گرفت. اولین کاری که کردیم توی نقشه پیداش کردیم، یه قاچ از رشته کوه هیمالیا و یه عالمه سرسبزی. تنها کشوری که پرچمش توی چارچوب مستطیل نیست. اسم سرود ملیشم باحاله: ساخته شده از صدها گل.

سفرنامه نپال (قسمت اول) | شروع برزخی - 5.0 out of 5 based on 2 votes

اگر قصد سفر به اهواز و یا آبادان را دارید و دوست دارید بدانید چه تجربه هایی را نباید در آنجا از دست بدهید این سفرنامه را بخوانید.

سفرنامه اهواز، آبادان و آبشار شیوند - 5.0 out of 5 based on 1 vote

تصمیم گرفته بودم این هفته خونه باشم و سفر نرم. اما اتفاقاتی برام افتاد که یکهو وسایلمو جمع کردم و تصمیم گرفتم تنها بزنم به جاده! بچه ها برنامه های مختلفی داشتن که دعوتم کردن اما به همشون گفتم این سری رو می خوام تنها برم تا خیلی چیزارو به خیلی ها از جمله خودم ثابت کنم.

سفرنامه کاشان (قسمت اول) | هیچایک با آلمانی ها - 4.7 out of 5 based on 3 votes

شهر سنندج در استان کردستان را بهشت پنهان می نامم چرا که پوشیده از طبیعتی چشم نواز از هزاران تپه پوشیده از درختان میوه و گلهای رنگارنگ و مزرعه های زیباست و چشمه هایی که از هر طرف جاریست، روح فزا و دلگشا. برای من که سفرهای زیادی رفته ام، ناشناخته بودن این طبیعت بکر و شگفت انگیز در بین شهرهای دیگر ایران که تا این زمان موفق به دیدن آنها شدم باعث شد تا سنندج را بهشت پنهان نامگذاری کنم.

سفرنامه کردستان | بهشت پنهان - 4.8 out of 5 based on 9 votes

سوم دسامبر روز سرد زمستانی، اولین سالگرد ازدواجمان بود، که می‌خواستیم این روز را در آمستردام (Amsterdam) بگذرانیم و با یک مهمانی دو نفره در یک رستوران جشن بگیریم. هتل و پرواز را رزرو کردیم. قرار بود ساعت ۸ صبح از لندن (London) پرواز کنیم. شب قبل همه وسایل و پاسپورت‌ها جمع کردیم.

جا گذاشتن پاسپورت و جا ماندن از پرواز آمستردام (Amsterdam) - 5.0 out of 5 based on 2 votes

 

موقع برگشت با علی هیچهایک کردیم و نتونستم لاله و وحید رو که برمی گشتن تبریز، ببینم و باهاشون خداحافظی کنم. هیچهایک با علی خیلییی باحال بود. کلی سوژه جالب پیدا می کرد برای خنده و منم بی سروصدا از خنده روده بر می شدم.

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت هشتم) | در مسیر برگشت - 5.0 out of 5 based on 1 vote

با کلی حال عجیب غریب راه افتادیم سمت اسالم. حالمون گرفته بود، خسته بودیم و تو خالی و داغون اما به روی هم نمی آوردیم. بعد از عوارضی خلخال دو تا دو تا جدا شدیم. من و یکی از بچه ها سوار یه پراید شدیم که تا دو راهی اسالم - پونل مارو می رسوند. سرنشینهاش سیاه پوشیده بودن و صدای بلند نوحه تو ماشین پخش می شد. حالم عجیب بد بووود. منظره اطراف هم خشک بود و هوا گرفته. سرمو به شیشه چسبوندم و چشمامو بستم...

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت هفتم) | ما دیگه پوستمون کلفت شد! - 5.0 out of 5 based on 2 votes

تو سرم جنگی بود! نمیتونستم بخوابم، خروپف و خرناس بلند یکی دو تا از بچه ها که چادرهاشون چسبیده بود به چادر ما، باعث شده بود نتونم بخوابم. تا صبح تو مغزم یه عده جنگیدن و زدن و خوردن... عوضش صبح با صدای گله گوسفند از خواب بیدار شدم. این قسمت صبح بیدار شدن رو همیشه دوست دارم. صدای بع بع و زنگوله ی بزها یه لذت وصف ناشدنی داره که باید خودتون تجربه ش کنید!

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت ششم) | بهشت - 5.0 out of 5 based on 1 vote

چون نزدیک مراسم تاسوعا عاشورا بود فقط می خواستن از امنیت مراسم مطمئن بشن. مدارک شناسایی هممون رو چک کردن و اسامی مون رو نوشتن و رفتن. سوار نیسان شدیم و رفتیم سمت اندبیل...

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت پنجم) | درخت هر چی پربارتر، افتاده تر - 5.0 out of 5 based on 2 votes

سرفه های شدید وحید سکوتمون رو شکست. یوسف یکهو گفت: "من از این اپی، پونزده روز تو گرجستان و ارمنستان استفاده کردم. اما چرا حالا…" علی گفت: "هیس! هیچی نگو... موکتهارووو !!!" نگاهمون افتاد به موکت ها و تازه دیدیم که موکت ها از چند جا به شدت سوختن! بی اختیار قیافه خاله حسین آقا و پدرش اومد جلو چشمم که انگار اصلا راضی نبودن ما اون شب خونشون بمونیم!

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت چهارم) | بلوط شوم - 5.0 out of 5 based on 1 vote

 دوربین رو می برم رو سکانس پسرها... دقیقا روبروی بیمارستان یه کلانتری بود. بیرون بیمارستان که نمیشد کمپ کرد هر چند فضای باز زیادی داشت. انگار پسرها با حراست بیمارستان صحبت کرده بودن که داخل بیمارستان کمپ کنن و اجازشو گرفته بودن. اما بعد از زدن چادرا، مامورای حراستی از بچه ها خواستن که بساط چادرهارو جمع کنن.


کمپ کردن داخل شهر اونم تو ایام عزاداری کار آسونی نبود. اون موقع یادم رفت بپرسم چرا لاقل داخل بیمارستان نیومدن منتظر بشن، تو سرما خسته و گشنه منتظر بیرون اومدن مینا از اتاق عمل بودن... اما خب سفر هیچوقت آدمهاش رو دست خالی نمیذاره و همیشه یه چیز خوب تو چنتش داره.

ما که روبروی بخش ICU منتظر مینا نشسته بودیم یه خونواده خلخالی هم اومده بودن به مریضشون سر بزنن. یکیشون که مرد جوونی بود به اسم حسین آقا با دیدن لباسا و کفشامون کنجکاو شد و اومد سمت ما و سر حرفو باز کرد.

وقتی سربسته براش تعریف کردیم چی شده گفت که ما نزدیک بیمارستان یه واحد خالی داریم که قبلا مستاجر داشته، برید و امشبو اونجا استراحت کنید. حالا ازون اصرار و از ما تعارف و انکار... آخرش شماره همراهشو داد و رفت مسجد محل برا عزاداری.

وقتی فهمیدیم حراست اجازه کمپینگ نداده به بچه ها، گفتم محسن تورو خدا شماره حسین آقا رو بده به بچه ها. همه خستن و عصبی؛ حوصله یه دردسر جدید نداریم...
خلاصه بعد از هماهنگی، حسین آقا آدرس داد تا بچه ها برن خونشون. یه چیز بامزه وسط اینهمه دردسر این بود که خاله حسین آقا تو بیمارستان همراه مریض بود و از وقتی فهمید ما میخوایم بریم خونه خواهرزادش کلی واسمون قیافه گرفت و پشت چشم نازک کرد. (موقع خداحافظی رفتم صورتش رو بوسیدم و تو دلم گفتم هر چقدر میخوای پشت چشم نازک کن وضعیت ما شخمی تر از اونه که بخوایم به این چیزا توجه کنیم!!)
بعد ازاینکه مینا کمی هوشیار شد، شروع کرد به جیغ و داد: "شما اجازه ندارین این کارو بکنیییید... شما به لحاظ قانونی حق ندارین …" بقیه حرفاش نامفهوم بود. فرداش که بهش تعریف کردم که چه حرفایی به دکترا و پرستارا زده باورش نمی شد و کلی خندش گرفته بود.
بعد ازاینکه مینا به بخش منتقل شد، لاله و محسن شب رو بیمارستان موندن و من که شب قبلشم دو ساعت بیشتر نخوابیده بودم با بقیه راهی خونه حسین آقا شدیم...
خونش خالی و تمیز بود. تازه گچ کاری شده بود و موکت تر و تمیز و نویی هم کفش انداخته بودن.
اینکه دارم خونه رو به دقت توصیف میکنم دلیل داره. چون بعدش اتفاق عجیب دیگه ای افتاد و فضای سفرمون رفت تو فاز فیلم جومانجی...

شب رو هر جور که بود گذروندیم. می خوام بگذرم از صحنه هایی که وحید بدون اینکه حواسش باشه عکسهای گوشیش رو بهم نشون داد و چشمم که به عکس خندون و زیبای مینا افتاد اشکام بی اختیار سرازیر شد.

ازین صحنه هم میگذرم که علی که تمام مسیر با کمک بقیه، مینارو کول کرده بود، نمیتونست بخوابه و میگفت چشمامو که می بندم احساس میکنم قطره های خون مینا می ریزه رو صورتم... می گذرم از استرس ها و دل لرزه های علی که وقتی بی اختیار داشت ماجرا رو برام تعریف می کرد حواسش نبود که بعضی چیزها رو چندبار چندبار داره تکرار می کنه. گفتم بگو علی... هر چی هست بگو و بریز بیرون تا دلت سبک تر شه! بهش دلداری می دادم ولی خودم می ترسیدم که چشمامو ببندم و صحنه های وحشتناک امروز مثل فیلم جلو چشمم رژه برن! خیلی طول کشید تا خوابم برد...
اولین کاری که بعد بیدار شدنمون کردیم این بود که زنگ زدیم به محسن و لاله. لاله جمله ای گفت که حال هممونو کمی بهتر کرد. گفت: "من کلی خسته بودم ولی بخیه های تمیز و ظریف مینارو که دیدم شارژ شدم." خب خبر خوبی بود! گفتیم پس یه صبحونه ای بخوریم و پا شیم بریم بیمارستان.

بچه ها کپسول های اپی شون رو درآوردن تا چایی دم کنن. منم در اوج آرامش مشغول شونه کردن موهای ژولیده پولیدم شدم. چه می دونستم بعد از فاجعه دیروز یه بحران عجیب و ترسناک دیگه هم در راهه، چه می دونستم اتفاقات بد به همینجا ختم نمیشه، چه می دونستم این سفری که اومدیم قراره مثل یه گردونه ترسناک اونقدر مارو بچرخونه و بچلونه که یا کم بیاریم و سرگیجه بگیریم و پرت شیم کنار یا قراره خمیرمایه مون رو چنان ورز بده و نترسمون کنه که به اتفاقات نه چندان کوچیک بعدی تو سفرهای بعدیمون بخندیم...
چند ثانیه نگذشته بود که احساس کردم اتاق روشنتر از قبل شده... وقتی رومو برگردوندم دیدم کپسول اپی یوسف آتیش گرفته؛ چه آتیشی!!... صحنه رو لطفا آهسته جلو ببرید... انقدر وقایع سریع و ترسناک اتفاق افتاده بود که نفهمیدم اصلا چی شد!

صدای فریاد پسرها رو می شنیدم که می گفتن: مراقب باشید، وحید صورتتو بپاااا....یکهو وحید رو دیدم که مثل ابراهیم از تو آتیش اومد بیرون و علی که داشت می دوید و به هر نحوی می خواست آتیشو خاموش کنه. یه آن به خودم اومدم و دیدم که پتوی مسافرتیم رو انداختم رو آتیش. شعله های  آتیش زبونه کشیدن و پتو رو هم تو خودشون بلعیدن.
پسرها دستپاچه و هراسون این ور و اونور می دویدن. حواسم به مهران و یوسف و حتی معصوم نبود که چیکار می کردن. تصویر مبهمی ازشون یادمه که سعی می کردن آب بطریها رو خالی کنن یا مثلا بدو بدو میرفتن آشپزخونه و با دست و لیوان و هر چیزی که دم دستشون بود آب می ریختن رو آتیش ... ولی بی فایده بود! شعله ی آتیش هر چیزی که سر راهش بود می سوزوند.

کاور کیسه خواب و چادر وحید که تازه هم خریده بودش طعمه آتیش شد. اونها رو با پا پرت کردن کنار، نوبت کاور کوله لاله بود که سوخت... علی و وحید سعی می کردن با پا و دست کپسول رو از خونه بندازن بیرون. علی میدوید... وحید می دوید...  و صدای فریادشون که "علی صورتتو بپا ... وحید بیا عقب، مواظب باش!!!"
اگه کپسول تو خونه منفجر می شد؟ اگه صورت و بدن بچه ها می سوخت؟ مطمئنم هر کدوممون تو یه صدم ثانیه این فکر ترسناک به ذهنمون رسیده بود؛ که اگه کپسول منفجر شه چیییی...

مهران دوید و رفت یه سطل گنده از حیاط پیدا کرد. آشپزخونه موکت نداشت. فک کنم خودم بودم که بلند گفتم کپسولو بندازید تو آشپزخونه! علی با یه حرکت سریع منو از کنار آتیش هل داد گوشه اتاق. دیدم یه گوشه موکت همچنان داره می سوزه و با شالی که وحید گردنش می بست سریع خاموشش کردم و وحید و علی پتوی سوخته و کپسول رو با دست و پا و هر جوری که بود پرت کردن تو آشپزخونه و وحید با یه قابلمه آب، بلاخره آتیش رو خاموش کرد... ظاهرا همه چی تموم شده بود!
.
.
.
این فضای خالی همون فضایی بود که در ما ایجاد شده بود! پر از ترس... پر از دلهره... استرس... اضطراب... هممون دل لرزه گرفته بودیم و یه جایی اون ته تهای وجودمون خالی شده بود! و همه اینها تو یک دیقه و سی ثانیه جهنمی ایجاد شده بود... یک دیقه و سی ثانیه ای که می تونست خیلی بدتر ازینها بشه! می تونست با یه انفجار کوچیک زندگی هممونو به باد بده! صحبت فقط از یک دیقه و سی ثانیه بود نه بیشتر...
وحید دراز کش یه گوشه افتاد و علی هم یه گوشه دیگه! هیچکدوممون نای ایستادن نداشتیم. نشستیم و به هم نگاه کردیم. ظاهرا همه سالم بودیم. هیچکس آسیب جدی ندیده بود. نفسهایی که حبس کرده بودیم رو دادیم بیرون و فکر کردیم که چه بلایی داره سرمون میاد؟!


ادامه دارد...

 

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت اول)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت دوم)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت سوم) | 1.30 ثانیه جهنمی - 5.0 out of 5 based on 2 votes

لاله قوی تر بود اما مصوم دختر کوچولوی گروه خودش رو باخته بود. نمیذاشت از کنارش تکون بخوریم و هی می گفت مواظب باشید الان میفتید! بهش آب قند دادیم و دورش پتو پیچیدیم تا کمی حالش بهتر شه!

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت دوم) - 5.0 out of 5 based on 1 vote

سفر اخیرم یکی از عجیب ترین سفرهایی بود که داشتم؛ پر از تجربه و ریسک و خطر و گریه و خنده و دوستی و عشق... یعنی فکر میکنم به اندازه چندین سفر برام تجربه داشت. گروه ده نفره ای بودیم که سه تا از بچه ها بعدا بهمون جوین شدن و مسیرمون پیمایش جنگلهای خلخال به اسالم بود...

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت اول) - 5.0 out of 5 based on 3 votes

سفر لازمه هر زندگیه، سبکش مهم نیست مهم سفر کردنه اما حقیقت اینه که ذهن ما همه اش میخواد یه کاری کنه که ما کارای خوب رو انجام ندیم مثلا برا سفر کردن براتون بهانه میاره که من وقت ندارم، پول ندارم، ماشین ندارم… من خیلی وقته که این صداهارو خاموش کردم و سفر میکنم، با کمترین وقت و پول و بدون ماشین شخصی. چیزی که میخونید شرح یکی از همین سفرهاست شاید به شما هم کمک کرد تا اون صداهای ذهنتون رو خاموش کنید.

به طراوت جان سرزمین باران (قسمت اول) - 5.0 out of 5 based on 4 votes

تو قسمت اول صعود به قله دماوند توضیح دادم که روز اول چطور گذشت و خودمون رو به بارگاه سوم رسوندیم و شب رو اونجا خوابیدیم، حالا ادامه داستان رو بخونین...

گزارش صعود به قله دماوند از جبهه جنوبی (روز دوم) - 5.0 out of 5 based on 7 votes

چون خودم قبل از صعود چندتا گزارش خوندم و خیلی بدردم خورد، وقت گذاشتم و گزارش صعودم به دماوند رو با جزئیات نوشتم تا هم کمکی باشه برای کسایی که می خوان دماوند رو صعود کنند و هم یادگاری بمونه... امیدوارم به دردتون بخوره، منتظر نظراتتون هستم نظر فراموش نشه... (;

گزارش صعود به قله دماوند از جبهه جنوبی (روز اول) - 5.0 out of 5 based on 8 votes

از مدت ها قبل با دوستم برنامه ریخته بودم که به صورت بک پکری به جزیره قشم، هرمز و هنگام سفر کنیم و الان فرصت خوبی برای تجربه همچین سفری بود که توضیحشو تو چند قسمت می نویسم.


تجربه بک پگینک (Backpacking) به جزیره قشم، جزیره هرمز و جزیره هنگام

حرکت از قزوین به سمت تهران:

صبح ساعت 6 از خونه زدیم بیرون و رسیدیم خونه دوستم و بعد از سوار کردنش و خداحافظی از مادرش، برادرم ما رو رسوند عوارضی ولی چون راه های منتهی به قزوین به علت بارندگی برف بسته شده بود ماشین تو اتوبان نبود و بعد از نیم ساعت بلاخره تونستیم سوار یه ماشین شخصی بشیم تا مارو برسونه کرج، از برادرم خداحافظی کردیم و راه افتادیم و بعد از رسیدن به کرج، ایستگاه تاکسی های تهران پیاده شدیم و بعد از نیم ساعت هم، میدان آزادی پیاده شدیم و از اونجا هم یه تاکسی مارو تا فرودگاه مهر آباد رسوند.

 بک پکینگ قشم، هرمز و هنگام (قسمت اول)

 

پرواز به قشم:

ساعت تقریبا 9 بود که رسیدیم مهرآباد و بعد از انجام کارهای مقدماتی و تحویل کوله ها کارت پرواز رو گرفتیم و وارد سالن انتظار شدیم، هواپیما با 15 دقیقه تاخیر یعنی ساعت 10 صبح پرواز کرد مدت زمان پروازمون 1:30 دقیقه بود و ما تا کوله ها رو گرفتیم و لباس عوض کردیم ساعت تقریبا 12 شده بود و از فرودگاه زدیم بیرون.

(از روز قبل برنامه ریخته بودم چون فرودگاه نزدیک جزیره هنگام بود اولین مکان بازدیدمون جزیره هنگام باشه) کرایه تاکسی های فرودگاه 35000 تومان بود که هرچی چونه زدیم زیر 25000 تومان نیومدن و ماهم پیاده راه افتادیم، در همین موقع یه زوج مارو سوار کردن و تا ساحل شیب دراز رسوندن.

پرواز به قشم

 

جزیره هنگام:

از ساحل شیب دراز با قایق های موتوری محلی خودمونو رسوندیم جزیره هنگام ساعت تقریبا 13 بود بعد از گرفتن عکس و گشتن تو بازار ساحلی وارد یه رستوران محلی شدیم و غذا سمبوسه میگو سفارش دادیم و سه شیشه آب معدنی کوچیک هم برای ادامه راه خریدیم، همونجا در مورد خونه برای اقامت با صاحب رستوران صحبت کردیم، یکی به نام آقای کمالی رو بهمون معرفی کرد و شمارشو بهمون داد و در مورد رفتن با موتور هم با افشین هنگامی (تنها لیدر جزیره هنگام) صحبت کردیم و اون ماروبا موتور به ساحل نقره ای رسوند.

ساعت تقریبا 4 بود و ما چادرمون رو تو ساحل علم کردیم و بعد از گرفتن چند تا عکس یادگاری و گشتن تو ساحل زیبای نقره ای جزیره هنگام نظاره گر غروب خورشید بودیم و بعد از غروب وسیله هامونو جمع کردیم و تا روستای هنگام جدید که محل شب موندنمون اونجا بود پیاده رفتیم.

جزیره هنگام

بعد از چرخ زدن داخل روستا و تماس با آقای کمالی، خونه رو بهمون نشون داد و چون قیمت و خونه مناسب بود قبول کردیم و کلید رو ازش گرفتیم، خونه تمیزی بود با کلیه امکانات و سفارش شام رو هم به خودش دادیم، که برامون میگو بیاره با نون و مخلفات که شامل ترشی و نوشابه بود.

بعد از صرف شام و چای از خونه زدیم بیرون و یکی دو ساعتی رو رو موج شکن های کنار خونه گذروندیم و از صدای امواج و هوای عالی جزیره لذت بریم و برای روز بعد برنامه ریختیم (چون پنج شنبه یعنی دو روز بعدش هوا خراب بود تصمیم گرفتیم فردا رو بریم جزیره هرمز تا در صورت خراب شدن هوا توجزیره هرمز گیر نیفتیم) و بعد از برنامه ریزی، برای خواب برگشتیم به خونه، صبح ساعت 6 بیدارباش زدیم و کوله هارو جمع کردیم و بعد از خوردن صبحانه و تسویه حساب با آقای کمالی به سمت ساحل هنگام راه افتادیم که بریم جزیره قشم .

  

اسامی و شماره تماس افرادی که به ما کمک کردن:

09309584323 آقای عدنان بیگ

 09383046912

 آقای کمالی

09179773056

آقای افشین هنگامی

 

 

 

 

 

 

هزینه های انجام شده در این سفر:

21000 تومان از صنعتی تا فرودگاه مهرآباد
43000 تومان پرواز به قشم
15000 تومان از فرودگاه قشم تا ساحل شیب دراز
5000 تومان قایق از شیب دراز تا ساحل هنگام
33000 تومان نهار در جزیره هنگام
50000 تومان اقامت در هنگام
40000 تومان شام در هنگام
594000 تومان جمع کل (روز اول)
بک پکینگ قشم، هرمز و هنگام (قسمت اول) - 5.0 out of 5 based on 3 votes

در قسمت اول بک پکینگ به جزیره قشم توضیح دادم که چطوری خودمون رو از تهران رسوندیم به جزیره قشم و اولین مکانی هم که بازدید کردیم جزیره هنگام بود، ادامه رو تو این پست بخونید.


تجربه بک پگینک (Backpacking) به جزیره قشم و جزیره هرمز

رفتن به قشم:

بعد از خداحافظی از آقای کمالی، وارد ساحل هنگام شدیم و از اونجا با قایق خودمونو رسوندیم به ساحل شیب دراز، اونجا بود که با آقای میرزاپور آشنا شدیم که مارو با ماشینش به منطقه شهر قشم رسوند و تو مسیر در مورد گردش تو قشم باهاش صحبت کردیم و …

سفر به جزیره قشم

یه مبلغی رو مشخص کرد و در مورد خونه هم باهاش صحبت کردیم. خونه برادرشو بهمون معرفی کرد و قرار شد بعد از برگشت از هرمز باهاش تماس بگیریم، مارو به مرکز خرید ستاره قشم رسوند و ازمون جدا شد.

بعد از گردش تو مرکز خرید ستاره، از اونجا به سمت قلعه پرتقالی های قشم راه افتادیم و بعد از گردش داخل قلعه و گرفتن عکسای یادگاری، چون مجبور بودیم ساعت 13 اسکله شهید ذاکری باشیم، برای حرکت به سمت جزیره هرمز از قلعه بیرون زدیم و از اونجا با ماشین خودمونو رسوندیم تا اسکله.

بعد از اطمینان از ساعت حرکت اتوبوس دریایی، یه سر به بازار قدیمی قشم زدیم که درست روبروی اسکله بود و همونجا برای نهار فلافل خوردیم و مقداری میوه هم برای ادامه سفر خریدیم و برگشتیم به اسکله شهید ذاکری و بعد از تهیه بلیط روانه جزیره هرمز شدیم.

 

رفتن به جزیره هرمز:

تو اسکله قشم بعد از خرید بلیط وارد سالن انتظار شدیم، به علت نامساعد بودن هوا تا گرفتن مجوز نیم ساعتی معطل شدیم تا مجوز به اسکله داده شد و وارد اتوبوس دریایی شدیم، تو مسیر با دوتا جوون هلندی آشنا شدیم و دست و پا شکسته باهاشون ارتباط برقرار کردیم و بعد از 1:30 دقیقه به هرمز رسیدیم.

سفر به جزیره هرمز

اولین کاری که کردیم سوال در مورد آخرین قایقی بود که به قشم برمی گشت که فهمیدیم تنها یک قایق ساعت 6:30 اونم به بندر عباس برمی گرده، پس زمان زیادی نداشتیم.

با یکی از موتور های گاری دار جزیره به توافق رسیدیم تا مارو داخل جزیره بگردونه اونجا پسرای هلندی رو دیدیم که دورشون کرده بودن، بهشون گفتم با ما هم مسیر بشن و اطراف جزیره رو گشتیم، که شامل (ساحل فرش خاکی هرمز، دره رنگین کمان، دره تندیس ها و ...) بود.

بعد از گردش داخل جزیره، مارو رسوندن به موزه دکتر نادعلیان، بعد از احوال پرسی با دکتر و دیدن فیلم مستند زندگی دکتر و کارهایی که تو جزیره انجام داده بود، داخل موزه دکتر گردشی کردیم و چندتا کار خریدیم و از دکتر خداحافظی کردیم و چون وقت نداشتیم، با موتور خودمونو رسوندیم به اسکله و بعد از تهیه بلیط سوار اتوبوس دریایی شدیم و بعد از 1 ساعت رسیدیم اسکله شهید حقانی بندر عباس.

موزه دکتر نادعلیان-ماهی

موزه دکتر نادعلیان-آدمها

موزه دکتر نادعلیان-مجسمه

 

اونجا در مورد زمان حرکت آخرین قایق سوال کردیم و فهمیدیم که ساعت 10 آخرین قایق به سمت قشم حرکت میکنه، حالا که خیالمون راحت شده بود راه افتادیم برای قدم زدن تو ساحل بندر عباس و تهیه شام، شام هم فلافل خوردیم و دوباره به اسکله برگشتیم و سوار اتوبوس دریایی شدیم.

قبل از رسیدن به قشم با آقای میرزاپورتماس گرفتیم و قرار شد برادرش تو اسکله شهید ذاکری بیاد دنبالمون و ببرتمون خونش. بعد از رسیدن به جزیره سوار ماشین برادر میرزا پور شدیم و مارو رسوند خونشون، یه زوج جوون بودن و قرار شد اونام شب رو همونجا بمونن و از خونه نرن بیرون بعد از یه روز پر از رفت و آمد دوش گرفتیم و خوابیدیم.

 

اسامی و شماره تماس افرادی که به ما کمک کردن:

09377646238 آقای میرزایی (ماشین سمند)

09179031647

برادر میرزایی (خونه)

07635323178

موزه دکتر نادعلیان

09179590049

آقای دریاپیما (کرایه دوچرخه)

 

 

 

 

 

 

 

هزینه های انجام شده در این سفر:

5000 تومان قایق از هنگام به شیب دراز
25000 تومان ماشین از شیب دراز تا مرکز خرید ستاره
5000 تومان از مرکز خرید ستاره تا قلعه پرتقالی ها
4000 تومان ورودی قلعه
2000 تومان ماشین از قلعه تا بندر
8000 تومان نهار در قشم
8000 تومان میوه
14000 تومان بلیط از قشم تا هرمز
20000 تومان گردش با موتور در هرمز
2000 تومان ورودی موزه دکتر نادعلیان
5000 تومان موتور از موزه تا اسکله
12000 تومان بلیط از هرمز تا بندرعباس
6000 تومان شام در بندرعباس
25000 تومان بلیط از بندرعباس تا قشم
141000 تومان جمع کل (روز دوم)
بک پکینگ قشم، هرمز و هنگام (قسمت دوم) - 5.0 out of 5 based on 3 votes

در قسمت اول بک پکینگ به جزیره قشم توضیح دادم که چطوری خودمون رو از تهران رسوندیم به جزیره قشم و اولین مکانی هم که بازدید کردیم جزیره هنگام بود، و در قسمت دوم بک پکینگ به جزیره قشم و جزیره هرمز ماجراهای اونجارو توضیح دادم. ادامه رو تو این پست بخونید.


گردش در جزیره قشم رو میتونین به دو دسته تقسیم کنیم

دسته اول جاهایی که تو قسمت مسکونی شهر قشم و در کنار مراکزخرید هستن و با تاکسی با مسیرهای کوتاه میتونین به اونا دسترسی داشته باشین.

جاذبه گردشگری قشم

اسکله شهید ذاکری

که جهت رفت و آمد بین جزایر و بندر عباس از اون میتونین استفاده کنین.

 

بازار قدیم قشم

بعد از ترک اسکله، درست اون دست خیابون بازار قدیم قشم هست.

 

قلعه پرتغالی ها

که زیبایی خاص خودشو داره و میتونین بعد از بازار در صورتی که وقت داشته باشین پیاده اونجا برین و ازش دیدن کنین. این رو هم بگم که درست پشت قلعه پرتقالی ها، غذاخوری قلعه (یا با نام غذا خوری خاله) هست که میتونین یک شام عالی و دریایی رو اونجا تجربه کنین، منوی این رستوران شامل غذاهایی میشه که جای دیگه ای تو قسمت مسکونی جزیره پیدا نمیشه (خوراک صدف، خوراک کوسه، خرچنگ و میگو و ...).

هزینه هر پرس غذا هم تقریبا 20000 تومان میشه که به نظر من بهتره حتما خوراک صدفش رو تجربه کنین چون واقعا عالیه.

ساحل و پارک زیتون

که میتونین شب های عالی رو اونجا داشته باشین، یه ساحل سنگی با دریایی تمیز.

و دیگه اینکه دوستانی که علاقه به غواصی دارن در کنار این مجموعه یه مدرسه غواصی هم هست که میتونین باهاشون هماهنگ کنین و در صورت مناسب بودن هوا با گرفتن هزینه ای شمارو به دیدن زیبایی های زیر آب جزیره قشم ببرن.

دسته دوم جاهایی که اطراف جزیره هستن و نیاز به راهنما و ماشین برای مدت زمان زیاد میشه.

اطراف قشم

تماسی که با آقای میرزایی داشتیم قرار شد ساعت 8 بیاد خونه برادرش دنبالمون. یک ساعت زودتر بیدار شدیم و وسیله هایی که نیازمون بود رو داخل یه کوله کوچیک ریختیم.

از اونجایی که میرزایی کوچک هنوز خواب بودن خیلی آروم رفتیم آشپزخونه و تو یخچال پنیر و نون پیدا کردیم و چای دم گذاشتیم و شروع به خوردن صبحانه کردیم و بعد از اون منتظر آقای میرزایی شدیم، ساعت تقریبا 8:30 بود که با ماشین اومد دنبالمون و بعد از خداحافظی با خانواده میرزایی کوچک سوار ماشین شدیم و قشم گردی رو شروع کردیم.

اکثر جاهای دیدنی قشم تقریبا کنار جاده هستن که بسته به انتخاب مسیر حرکت پشت سر هم قرار میگیرن و اگه بخواین برای همشون وقت بذارین یک روز کامل وقت میخواد.

 

غارهای خربس

غارهای خربس که شامل یک مجموعه از غارهای کوچیک و تو در تو میشه و طبق گفته مردم محلی از اونجا به قلعه پرتغالی ها راه هست ولی ما که چیزی ندیدم، به نظر میاد قدیم محلی برای دیده بانی بوده.

 

روستای برکه خلف و دره ستارگان

روستای برکه خلف به عنوان روستای نمونه گردشگری در ایران مشهوره، وقتی وارد این روستا میشی از تمیزیش لذت میبری و دلیل اون هم اینه که زن های این روستا هفته ای چند بار کل روستا و خیابوناش رو نظافت میکنن و دره ستارگان که یکی از زیبایی های فوق العاده این جزیره محسوب میشه .

توجه : (یک غذا خوری دریایی دیگه هم تو این روستا وجود داره که غذاهای عالی ارائه میده و میتونین برنامه گردش رو جوری بریزین که برای نهار در این روستا باشین).

دره ستارگان 

 

جزایر ناز

غیر از زیبایی این جزایر، چیزی که در مورد جزایر ناز جالبه اینه که هنگام جزر میتونین با ماشین وارد این جزایر بشین و هنگام مد فقط دسترسی از طریق قایق هست، پس باید برنامه گردش رو جوری تنظیم کنین که هنگام جزر که دو بار در طول روز اتفاق میفته کنار این جزایر باشین تا بتونین وارد این جزایر بشین و از زیباییشون لذت ببرین.

 

تنگه چاهکوه

به نظر من اگه کسی قشم بیاد و به تنگه چاهکوه سر نزنه اصلا سفرش رو خراب کرده چون یکی از جاهای عالی جزیره قشم به حساب میاد.

توجه : (دوستانی که از تور برای گردش استفاده میکنن حتما متذکر بشن که یکی از جاهایی که میخوان ببرنشون این تنگه هست چون معمولا تورها بعلت نامناسب بودن جاده، این محل رو از گردش حذف میکنن).

تنگه چاهکوه

 

کارگاه لنج سازی و جنگل های حرا

به علت اینکه وقت زیادی برای بازدید از جزیره نداشتیم از دیدن جنگل های حرا چشم پوشی کردیم و چون وقت نهار هم شده بود به آقای میرزایی گفتیم یه غذا خوری خوب بهمون معرفی کنن که اونم غذا خوری سهیلی رو بهمون معرفی کرد و بعد از تماس خود راننده با این غذا خوری و سفارش غذامون به سمت این غذا خوری راه افتادیم که درست نمیدونم کدوم سمت جزیره بود و یه غذای عالی دریایی رو اونجا تجربه کردیم ;)

 

بندر لافت

بندر لافت شامل خونه هایی با بادگیر به سبک بادگیرهای شهر یزد میشه و چاه های طلا، که در زمان قدیم به علت نبود آب آشامیدنی مردم این چاه ها رو در دل سنگ کنده بودن و هنگام بارون آب رو به سمت اونا هدایت میکردن تا تو فصل های گرم سال از اون آب استفاده کنن و همچنین خود بندر لافت که واقعا زیباست که هنگام جزر آب لنج ها تو این بندر همه به گل میشینن و منظره زیبایی رو بوجود میارن.

بندر لافت

 

بازار درگهان

که مردم بیشتر برای خرید اونجا میرن و ما هم برای خرید سوغاتی چند ساعتی رو اونجا بودیم. چون آقای میرزایی نمیتونست همراهمون بمونه گفت شما برین خریداتون رو بکنین و وقتی کارتون تمام شد باهام تماس بگیرین تا بیام دنبالتون و ما هم بعد از چند ساعت گردش تو بازار درگهان و خرید با آقای میرزایی تماس گرفتیم و اونم با برادرش هماهنگ کرد که بیاد دنبالمون، بعد از سوار شدن به ماشین میرزایی کوچک که با همسرش اومده بود دنبالمون مارو به خونش رسوند.

در راه بعد از چک کردن آب و هوای روز بعد متوجه شدیم که دریای مواجی برای روز بعد داریم و از اونجا که تجربه گیر افتادن تو جزیره رو داشتم تصمیم گرفتیم همون شب از طریق بندر لافت با لندوگراف ها خودمونو به بندر عباس برسونیم و بعد از تسویه حساب با میرزایی کوچک قرار شد خودش هم مارو برسونه تا لافت و بعد از جمع کردن کوله هامون و جا دادن سوغاتی ها داخل اون به سمت بندر لافت راه افتادیم و اونجا از میرزایی کوچک جدا و وارد بندر شدیم و بعد از خرید تنقلات و چای به سمت لندوگراف ها راه افتادیم و سوار یکی از اونا شدیم. 

 

 

بک پکینگ قشم، هرمز و هنگام (قسمت سوم) - 5.0 out of 5 based on 3 votes

این برنامه توسط گروه کوهنوردی خلخال اجرا شد و یکی از بزرگترین برنامه های کوهنوردی بود که با حضور 500 نفر کوهنورد و طبیعت گرد اجرا شد.

کوهنوردی و طبیعت گردی از خلخال تا اسالم - 5.0 out of 5 based on 5 votes

سفرنامه ها

سفرهای پیشنهادی

خبرنامه

برای دریافت اطلاعات مفید گردشگری عضو شوید. ( ما هرگز اسپم نمی فرستیم )
×