سفرنامه

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت پنجم) | درخت هر چی پربارتر، افتاده تر

چون نزدیک مراسم تاسوعا عاشورا بود فقط می خواستن از امنیت مراسم مطمئن بشن. مدارک شناسایی هممون رو چک کردن و اسامی مون رو نوشتن و رفتن. سوار نیسان شدیم و رفتیم سمت اندبیل...

هوا داشت کم کم تاریک می شد و سرررد. از نیسان پیاده شدیم و لباسهای گرممون رو پوشیدیم و هد لمپ هارو روشن کردیم. مسیر یه تپه سربالایی بود و مه و باد اذیتمون می کرد. راه رفتن سخت شده بود. تو یه خط همه داشتیم حرکت می کردیم که دیدم وحید و علی و لاله وایسادن. گفتم چی شده علی؟ گفت: چیزی نیس شما از جلو برید ما هم میایم. حرکت تو اون مسیر برا خود من کمی سخت بود چه برسه به لاله که اولین بارش بود طبیعت گردی و شب مانی رو تجربه می کرد! ما حرکت کردیم.

باد تعادلم رو به هم می زد و به بچه ها می گفتم تروخدا قدمهاتون رو کمی تندتر بردارید تا به هم برخورد نکنیم. چشمم مدام پشت سرم بود که بچه ها برسن. گفتم : محسن بچه ها عقب موندنا! محسن رفت پهلوشون و باهاشون صحبت کرد و دوباره برگشت. بهم گفت: شما نایستید بدنتون سرد میشه. آروم آروم برید تا وحید اینام برسن. خیالم راحت شد که مشکل خاصی ایجاد نشده.

با موزیکهای راک مهران داشتیم به خودمون انرژی می دادیم و جلو می رفتیم. بدنمون حالا گرم شده بود و مسیر سرراست تر بود. یه کم استراحت کردیم تا علی و بقیه برسن بهمون. یکهو چشمم به کوله وحید افتاد که کوله لاله رو بسته بود روش. تو تاریکی شب کوله پشتی هیولایی شده بود برا خودش.

پرسیدم : "خوبید بچه ها؟" وحید نفس زنان بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت: مرسی و رد شد و رفت. تو دلم گفتم: اه اه اه... با چه آدم گنده دماغی همسفر شدم من! علی منو کشید یه گوشه و با گلایه گفت: ثریا چرا نگفته بودین مسیر انقدر سنگینه! لاله واقعا حالش بد شده... ما احتمالا فردا برگردیم یا مسیر عوض کنیم!

گفتم: علی من که توضیح دادم برناممون پیمایش جنگل خلخال به اسالمه. حتی گفتم ما بوت کوهنوردی پامونه و جی پی اس داریم که گم نشیم. همین یعنی برنامه یه کم سنگینه! تو به من نگفتی لاله قراره بیاد...

خب تقصیر هممون بود. نباید برنامه رو سرسری می گرفتیم و بدون توضیحات کامل به بقیه، دعوتشون می کردیم. هم من کم کاری کرده بودم (اونم به خاطر اینکه تو جاده فهمیدم علی و وحید قراره جوین شن بهمون و تماسمون هی قطع و وصل میشد) هم علی که درباره برنامه به وحید چیزی نگفته بود و هم وحید که بدون اطلاع از برنامه، لاله رو دعوت کرده بود!  این شد یه تجربه که از دفعه بعد سرسری کسی رو دعوت نکنم!

یه کم دمغ شده بودم... بعد از یه ساعت پیاده روی رسیدیم به یه دشت صاف و کمپ کردیم تا بساط شام و ... رو ردیف کنیم. سرد بود و همه رفته بودن تو چادرهاشون. رفتم چادر علی تا یه کم باهاش صحبت کنم. یکهو دیدم وحید و لاله هم پیش علی اند. لاله داشت میلرزید از سرما و افت فشار. بچه ها بهش چای دادن و وحید به من گفت لیوانتو بیار چایی بریزم. گفتم: نه ممنون!...

البته که چایی خوردم ولی نمیدونم چرا انقدر معذب بودم پهلوش. حتی موقع شام که ترکیب سوپ و نودل بود به خاطر کمبود ظرف، به علی گفتم بیاد از بشقاب من نودل بخوره و یه بشقاب دیگه هم دادم به وحید! (ینی نمیخواستم با وحید از یه بشقاب غذا بخورم.)

مجل کمپ شب اول ما در جنگل های خلخال

محل کمپ شب اولمون تو مسیر خلخال به اسالم...

بعد شام داد زدم و گفتم بچه ها دو سه روز دیگه تولدمه هاااا ... کادوهاتونو رو کنید! محسن که تاریخ تولدمو می دونست کلیییی سورپرایزم کرد و یه پاوربانک بهم کادو داد که حسابیییی ذوقمرگ شدم. مینا یه کیک کوچولو از تو خوراکیاش درآورد با یه چوب کبریت و گفت فوتش کنم. لاله ام یه اسکارف خالخالی بهم کادو داد که واقعا انتظارشو نداشتم و بغلش کردم و ماچ و بوسه.

(ولی هنوزم فکر می کردم ازون دخترای تیتیش مامانیه که وسایلاشو میده پسرا براش بیارن!) (لاله جان اگه الان اینارو می خونی حلالم کن)

ساعت یک شب بود. از سرمای زیاد همه رفته بودن تو چادرهاشون. شروع کردم به قدم زدن. دیدم علی یه گوشه تکیه داده به یه پرچین و بساط موزیک و سیگارش به راهه! رفتم پهلوش و شروع کردم به حرف زدن.

علی از دستم ناراحت بود که چرا وقتی اونجا توقف کرده بودن من نایستادم و مسیرمو ادامه دادم. گفت: "من تو این گروه فقط تو رو میشناسم و بقیه بچه ها برام غریبه اند. از تو یکی انتظار داشتم کنارمون وایسی." بهش توضیح دادم که وضعیت خودم اصلا مناسب نبود و تعادلم به خاطر باد داشت به هم می خورد و سربالایی هم بهم فشار آورده بود و زانوهام داشت می لرزید. و بهش یادآوری کردم که چن بار صداتون کردم و هر بار گفتید شما برید مام میایم...

بهش حق دادم ولی ازش انتظار هم داشتم که وضعیتم رو درک کنه! خیلی حرف زدیم. تقریبا اندازه دو ساعت! علی گفت و من گفتم. بحث از باتجربه بودن وحید شد و گفت وحید دهها قله رو فتح کرده و ... گفتم: از تجهیزاتش مشخصه. ولی علی آقا، درخت هر چی پربارتر، افتاده تر! چون چارتا قله فتح کرده دلیل نمیشه انقدر برا من و بقیه قیافه بگیره. تجربه آدما وقتی اخلاق نداشته باشن مفت نمیرزه!

( وحید می تونم حدس بزنم الان قیافت چه شکلی شده!!)

علی کلی از اخلاقهای خوب وحید گفت و گفت که من دچار سوتفاهم شدم از برخوردش. منم مثل سرتقها گفتم: امیدوارم همینطور باشه، من که این چیزایی که میگی رو ندیدم!

ولی چه خوب شد که حرف زدیم! خیلی خوبه که آدمها هر کدورت و ناراحتی که تو دلشون هست رو همونجا صادقانه و رک مطرح کنن تا تبدیل به خوره نشه. همون حسی که من به وحید داشتم اون هم به من پیدا کرده بود و علی هم که تو ذهنش برنامه چیده بود که این آخرین دیدارش با من خواهد بود...

وقتی دو ساعت سرپا وایسادیم و حرف زدیم خیلی چیزا تو ذهنمون حل شد و همین باعث شد فردا ورق کامل برگرده...


ادامه دارد...

 

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت اول)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت دوم)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت سوم)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت چهارم)

به این مطلب امتیاز دهید
(3 امتیاز)
خوانده شده 428 دفعه
پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت پنجم) | درخت هر چی پربارتر، افتاده تر - 4.7 out of 5 based on 3 votes
برای دریافت کدهای تخفیف و پیشنهادهای ویژه مپگرد در خبرنامه عضو شوید
کانال تلگرام مپگرد


نظری داری؟

از پر شدن تمامی موارد ستاره‌دار (*) مطمئن شوید. کد HTML مجاز نیست.

سفرنامه ها

سفرهای پیشنهادی

خبرنامه

برای دریافت پیشنهادهای ویژه مپگرد در خبرنامه عضو شوید