سفرنامه

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت هشتم) | در مسیر برگشت

 

موقع برگشت با علی هیچهایک کردیم و نتونستم لاله و وحید رو که برمی گشتن تبریز، ببینم و باهاشون خداحافظی کنم. هیچهایک با علی خیلییی باحال بود. کلی سوژه جالب پیدا می کرد برای خنده و منم بی سروصدا از خنده روده بر می شدم.

یه چیزی ام درباده علی بگم که جذب ماشینش خیلی خوبه. یعنی بارها (نه همیشه) اتفاق میفتاد که با جزییات از همه بچه ها می پرسید که الان چه ماشینی با چه تیپ راننده ای دوس دارین؟ و چن دیقه بعد همون ماشینی که می خواستیم گیرمون میومد! می دونم باور نمی کنید چون باورش برا خودمم سخته!

من بهش گفتم ماشین سواری درست و حسابی می خوام که سرنشیناشم جوون باشن با موزیکا و حال خوب... خب یه زانتیای تمیز با یه زن و شوهر جوون گیرمون اومد. ماشین بعدی 206 دقیقا چیزی بود که خواسته بودم. میلاد و مسعودم از بچه های تهران بودن که نهار رو باهم خوردیم و کلی عکس و گپ و انرژی خوب به هم منتقل کردیم.

 

یه اتفاق جالب هم اینکه وقتی در حال خداحافظی با میلاد و مسعود بودیم، دم غروب بود و باد سرد و جاده خلوت. یه سانتافه نگه داشت و از میلادینا پرسید اینا خارجین؟ کجا میرن؟! گفتیم نه آقا ایرانییم، مارو تا یه جایی می رسونید؟ راننده نگاه عجیبی به سرتاپامون انداخت و گفت نه نمیتونم! و گاز داد و رفت… :)))

ماشین بعدی هم که یه خونواده بامزه بودن که اصلا فرصت حرف زدن بهمون نمی دادن و فقط سوال می پرسیدن و منتظر جواب نمی موندن و من تو این ماشین تا دلتون بخواد خندیدم.

آخرین ماشینی هم که هیچهایک کردیم و تا خود زنجان ما رو آورد یه نیو سوناتای ماه بود که پرواز می کرد! و اونجا بود که با خودم هی فکر می کردم، بسوزه پدر بی پولی!

جاده اسالم به خلخال در راه برگشت

جاده اسالم به خلخال در راه بازگشت...

این همه مطلب رو کش دادم تا این نکته رو بگم. راننده سوناتا و دوستش زیاد علاقه ای به شنیدن داستان و سبک سفر ما نداشتن (برخلاف ماشینهای قبلی) و صرفا مرام گذاشته بودن و مارو تو تاریکی شب سوار کرده بودن.

بیشتر ترجیح می دادن از تاریکی و سکوت جاده و موزیک لذت ببرن. خب این خیلی مهمه که به این خواسته و حریمشون احترام بگذاریم و خلوتشون رو به هم نزنیم. وحی نشده که حتما از اول تا آخر مسیر با راننده حرف بزنیم و هم سر اون رو درد بیاریم و هم خودمون کلی انرژی بذاریم و خسته شیم! باید به مود و برخورد راننده دقت کرد. نباید کاری کنیم که اگه دفعه بعدی هیچهایکر دیگه ای دیدن، نایستن و گازشو بگیرن برن.

من و علی هم وقتی دیدیم اون دوتا با سکوت خودشون و موزیکشون حال می کنن، از خداخواسته ما هم استراحت کردیم یا بین خودمون مشغول بگو و بخند شدیم!

ساعت حول حوش11 شب بود که رسیدیم زنجان و از هم خداحافظی کردیم. بهش گفتم: علی چقدر خوب بود که این سفرو اومدین! اگه شما نبودین...

پرید وسط حرفم و گفت: "باز شروع کرد!"

پایان سفر خلخال به اسالم

 سفرهای تنهایی همیشه بهترند... همین که از درد خداحافظی به خود نمی پیچی... همین یعنی سفرت سلامت!

 

پایان

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت اول)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت دوم)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت سوم)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت چهارم)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت پنجم)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت ششم)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت هفتم)

 

 

به این مطلب امتیاز دهید
(1 امتیاز)
خوانده شده 623 دفعه
پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت هشتم) | در مسیر برگشت - 5.0 out of 5 based on 1 vote
برای دریافت کدهای تخفیف و پیشنهادهای ویژه مپگرد در خبرنامه عضو شوید
کانال تلگرام مپگرد


نظری داری؟

از پر شدن تمامی موارد ستاره‌دار (*) مطمئن شوید. کد HTML مجاز نیست.

سفرنامه ها

سفرهای پیشنهادی

خبرنامه

برای دریافت پیشنهادهای ویژه مپگرد در خبرنامه عضو شوید