سفرنامه

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت دوم)

لاله قوی تر بود اما مصوم دختر کوچولوی گروه خودش رو باخته بود. نمیذاشت از کنارش تکون بخوریم و هی می گفت مواظب باشید الان میفتید! بهش آب قند دادیم و دورش پتو پیچیدیم تا کمی حالش بهتر شه!

رفتم و یه بار دیگه سنگ بزرگی که مینا افتاده بود روش، رو دیدم. خون همه سنگ رو قرمز کرده بود و خشک شده بود! بغض کردم. مینا حواست کجا بود آخه؟ این همه آدم از اینجا به راحتی رد شدن. حتما باز داشتی عکاسی می کردی! بغضم رو به زور قورت دادم....

وحید با حرف زدن درباره درس و دانشگاه به خوبی تونست حواس مصوم رو پرت کنه و بعد ازش خواست هیزم جمع کنه تا آتیش روشن کنیم.

یه کم دیگه هوا کم کم تاریک می شد. تازه آتیش به پا کرده بودیم که آقا مرتضی و دوستاش بهمون ملحق شدن و کوله بچه های دیگه رو برداشتن تا بریم روستای ناو.

هر چی جلوتر می رفتیم وحشتم بیشتر می شد که پسرها چجوری ازین گردنه های باریک و لیز مینا رو کول کردن و رد شدن! آقا مرتضی باهام حرف میزد و منم با خنده های الکی جوابش رو می دادم. باید قوی می بودم. چشم دخترها به من بود. خودم تو گوش لاله و مصوم گفته بودم: الان که انقدر فشار رو پسرهاس ما باید قوی باشیم و با گریه و ضعف، بار اضافی نباشیم رو دوششون. با قوی بودنمون باید حمایتشون کنیم...
رسیدیم به روستای ناو. دستم رو کردم تو جیبم و تازه چشمم خورد به عینک شکسته و خونی مینا که از زیر صورتش برداشته بودم. نفسم بالا نیومد... بغض لعنتی داشت خفم می کرد. دویدم سمت رودخونه تا کسی نبیندم و تو رودخونه بغضم رو بالا آوردم و گریه و گریه و گریه...

دستای وحید بود که به دادم رسید و اسکارفش رو خیس کرد و آبش رو چکوند رو سر و صورتم و سعی کرد آرومم کنه...
تا بیمارستان خلخال دو ساعت تو مسیر خاکی نیسان سواری کردیم تا رسیدیم دم بیمارستان. دویدیم سمت اورژانس. یه لحظه با خودم فکر کردم فامیلی مینا چیه؟؟ نمی دونستم؟! جالب بود، چرا فامیلی بهزاد و علی و محسن رو می دونستم ولی مینا رو نه!

خلخال به اسالم 2

قارچ هایی که مینا ازشون عکاسی می کرد

صحنه های "درباره الی" از جلوی چشمم رد شد... مخصوصا که دو شب قبل، هاست مینا شده بودم و دوبار بهم گفته بود ثریا هوا سرده شیطونه میگه برگردما! و من هربار بهش دهن کجی کرده بودم.

بهزاد  رو دیدم با صورت رنگ پریده و چشمای باز، مثل آدمای خواب زده، که رو صندلی با کلی برگه آزمایش و سی تی اسکن نشسته بود. با وحشت گفتم چه خبر؟ حالش چطوره؟ کجاس؟ گفت آروم باش... نفس بگیر ... بیا این آبمیوه رو بخور ... گفتم نه نه مینا کو؟! گفت خداروشکر حالش خوبه جواب همه آزمایشاش هم منفیه. خیالت راحت هیچیش نیس...

نشستم رو صندلی و زل زدم به برگه آزمایشا. محسن اومد سمتمون و بعد علی رو دیدم. خسته و داغون بودن. علی گفت کلی زور زدیم تا تونستیم جراح فوق تخصص پیدا کنیم برا بخیه های صورتش. می خواستن زخمهاشو شستشو بدن و یه خانم باید کنارش می بود. رفتم بالا سرش و آروم صداش کردم. تا منو دید اشک از گوشه چشمش آروم ریخت رو بالش. گفت ثریا ببخش سفرتون رو خراب کردم! خواستم بگم دهنتو ببند دختره دیوونه! الان چه وقت این حرفاس؟ ولی بهش گفتم عزیز دلم چقدر خوبه که تو انقد قوی هستی مینا! از بچه ها شنیدم که کلی هوشیار بودی و اطلاعات پزشکیتو تو راه به رخ بچه ها کشیدی خانم دکتر خوشگل! به زور لبخند کمرنگی زد. گفت بشین ثریا خسته ای! گفتم من از صبح تو ماشین نشستم الان می خوام بالا سرت وایسم. به تو چه!؟

پرستار داشت زخمشو دوباره باز می کرد برای شستشوی مجدد. خدااای من!!! پیشونیش به اندازه یه پیاله بزرگ باز شده بود. بغضمو قورت دادم و دعا کردم خدایا کمکم کن یه کم چرت و پرت بتونم بگم تا حواس این دختر پرت شه!
دستی کشیدم به موهای فرفریش و گفتم به خدا من چشمم شور نیستا. فک کنی موهای خوشگلت رو چشم زدم اینجوری افتادی زمین و ...
خلاصه کلی دروغ و چرت و پرت تحویل مینا دادم که من خودمم بدنم پر از بخیه ست و هر بار که از دوچرخه میفتم کلی زخمی میشم و ...

مدام می پرسید جاش می مونه رو صورتم!؟ گفتم نه بچه ها فوق تخصص زیبایی آوردن بالا سرت غصه نخور ...
از اینجاها میخوام زود بگذرم... صحنه های بردن مینا به اتاق عمل و بیهوش کردنش و انتظار و انتظار و انتظار ...

من و لاله و محسن تقریبا سه ساعت پشت در اتاق عمل بودیم و هر چی می گذشت محسن نگران تر می شد. بهش دلداری می دادیم که اتفاقا خوبه که سمبل نمی کنن عمل رو! دارن با دقت کار می کنن. محسن حرف زد و حرف زد و بغض کرد و گریه کرد و لرزید و بی تابی کرد. بغلش کردم که اشکاشو نبینیم تا راحت گریه کنه. گفتم گریه کن و اونقدر بگو تا خالی شی…

ادامه دارد...

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت اول)

به این مطلب امتیاز دهید
(2 امتیاز)
خوانده شده 571 دفعه
پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت دوم) - 5.0 out of 5 based on 2 votes
برای دریافت کدهای تخفیف و پیشنهادهای ویژه مپگرد در خبرنامه عضو شوید
کانال تلگرام مپگرد


نظری داری؟

از پر شدن تمامی موارد ستاره‌دار (*) مطمئن شوید. کد HTML مجاز نیست.

1 نظر

  • لینک نظر Ambitious me! یکشنبه, 23 آبان 1395 ساعت 16:15 نظر Ambitious me!

    تبریک میگم به داشتن این قلم خوب و انتقال احساساتی که براحتی منو کنجکاو گرد تا انتهای داستان پیش برم .
    یجورایی خودمو توی موقعیتتون دیدم.

سفرنامه ها

سفرهای پیشنهادی

خبرنامه

برای دریافت پیشنهادهای ویژه مپگرد در خبرنامه عضو شوید