سفرنامه

گزارش صعود به قله دماوند از جبهه جنوبی (روز اول)

چون خودم قبل از صعود چندتا گزارش خوندم و خیلی بدردم خورد، وقت گذاشتم و گزارش صعودم به دماوند رو با جزئیات نوشتم تا هم کمکی باشه برای کسایی که می خوان دماوند رو صعود کنند و هم یادگاری بمونه... امیدوارم به دردتون بخوره، منتظر نظراتتون هستم نظر فراموش نشه... (;

صعود به قله دماوند از جبهه جنوبی (روز اول)

باتوجه به اینکه می دونستم صعودمون توی مرداد خواهد بود، تقریبا بیست روزی بود که تمرینات آمادگی جسمانی رو برای صعود به دماوند بصورت جدی شروع کرده بودم. از دوچرخه سواری گرفته تا باشگاه بدنسازی و پرس و اسکات پا و ...  یک هفته قبل از صعود که تاریخ دقیق صعود مشخص شد دیگه سرازپا نمیشناختم! خیلی وقت بود منتظر اون روز بودم و از خرید تجهیزات لازم گرفته تا جمع آوری اطلاعات همه رو انجام داده بودم. تمام فکر و ذهنم شده بود دماوند... بر پدر و مادر درس و پروژه و ارائه سمینار دانشگاه هم صلوات...!! فقط دماوند...

دوستم که قرار بود با همدیگه با یه گروه صعود کنیم (گروه کوهنوردی ققنوس گلپایگان) دو روز مونده به صعود کنسل کرد و من موندمو دوتا توریست آلمانی که تاحالا ندیده بودمشون و دماوند پیش رو...!

حالا این توریستای آلمانی از کجا پیداشون شد؟؟! از طریق یه دوست مشترک که می دونست من کوهنورد هستمT به اونا که قصد دماوند داشتند معرفی شدم و دقیقا برنامه ما هماهنگ شد با ورود اونا به ایران، یعنی اینا یکشنبه رسیدن ایران، دوشنبه باهم ناهار رفتیم بیرون و هماهنگی، سه شنبه هم  باهم رفتیم دماوند... به همین سادگی!! (البته قبل از ورودشون به ایران آمار رزومه کوهنوردی و تجهیزاتشون رو گرفته بودم و بعد از اطمینان از توانایی شون با سرقدم گروهمون هماهنگ کرده بودم)

توریستای آلمانی

 

با پیشنهاد من قرار شد تا پلور هیچ هایک کنیم!!! چون قرار بود بقیه اعضای گروه را در اونجا ببینیم، شب بخوابیم و صبح حرکت کنیم برای دماوند.

من Daniel  و  Johannes رو جلوی مترو فرهنگسرا دیدم و با یه پرایدی خییلی باحال هیچ زدیم تا فک کنم سه راه تهرانپارس و از اونجا شروع کردیم به هیچ زدن برای پلور... پلور... پلوررر

هیچهایک به پلور

 

دو ساعت تلاشمون برای هیچ زدن نتیجه نداشت، چون اکثر ماشینای اون خط مسافرکش بودن و داشت زمان دیر می شد، تصمیم گرفتیم 15هزار تومن پیاده شیم و بریم تا پلور! ولی واکنش راننده ها و اتفاقایی که افتاد خیلی جالب بود.. ☺

ماشینی که باهاش هیچهایک کرده بودیم

 

رسیدیم پلور، خانه کوهنورد پر بود و جا نداشت. توفیق اجباری نصیبمون شد و بعد از صرف شام (شام الویه خوردیم که هم سیب زمینی داره هم تخم مرغ .یعنی هم کربوهیدرات داره هم پروتئین. دوسه روز قبل از صعود هم بهتره ماکارانی زیاد بخورید که ذخایر گلیکوژن عضلاتتون پر بشه و انرژی داشته باشید) و آشنایی دوستان آلمانی با بقیه اعضلی گروه که به گرمی از دوستان خارجی من استقبال کردند، بیرون کمپ زدیم... به پهنای آسمون ستاره بالا سرمون بود... اگر فرداش صعود دماوند نداشتیم جای خوابمو با تماشای ستاره ها عوض میکردم بدون شک....

محل کمپ ما بیرون خانه کوهنورد پلور

 

صبح ساعت 6 بلند شدیم. کیسه خوابا و چادرا جمع، کمل بک(کیسه آب) هامونو آماده کردیم(توی کمل بک هاتون عسل  و آبلیمو بریزید. عسل برای تامین قند خون و آبلیمو برای رفع خستگی بدن) ، سوار نیسان شدیم و حرکت به سمت دماوند... همینطور می رفتیم که یه جا سرمو برگردونم و دیدم که بله... دماوند مثل شیر با چه هیبتی جلومون قد علم کرده و گازهای گوگردی که از نوکش خارج میشد، واقعا ابهتش منو گرفت و تا چند دقیقه محو تماشاش شدم... بله اون لحظه ای که منتظرش بودم انگار واقعا فرارسیده بود..

دماوند"

 

تقریبا 40 دقیقه توراه بودیم و اینقدر جاده خراب بود و تکون داشت که رسیدیم کمپ اصلی دماوند یا گوسفند سرا!! ( عاجزانه درخواست دارم مسئولین اسم دیگه ای برای این مکان اتخاذ کنند!!) وقتی رسیدیم از سرقدممون خواستم یکی دو روز فرصت بده کمپ بزنیم و خستگی در کنیم. نمیدونم چرا مخالفت کرد!!

کمپ اصلی دماوند

 

یه سری از دوستان اونجا قاطر کرایه کردن برای حمل کوله هاشون، هر گونی 50هزار برای هر کوله، البته کنارشم باز جا داشت و می شد وسیله بذاری که ما همین کارو کردیم و وسایل سنگینمون رو گذاشتیم کنار کوله بقیه و پول کرایه ندادیم. اصطلاحا کوله هارو هیچ زدیم....!!!

قاطر در دماوند

 

بعد از عکس یادگاری و تنظیم باتوم ها، بند پوتین ها رو سفت بستیم، بسم الله گفتیم، شروع به حرکت کردیم برای رسیدن به بارگاه سوم. تقریبا 4 ساعت طول کشید. اینم عکس بنده درست قبل از صعود!

امیر حسین سلطانی

 

در طول مسیر و در طول صعود، از آواز های یکی از اعضای خوش صدای گروهمون لذت می بردیم که انرژی بخش ما و دیگر گروه ها بود. توریست های زیادی رو هم می دیدم و باهاشون گپ و گفت کوتاهی می کردیم و ملیتشون رو میپرسیدیم. کار نداشته باشید از کجا بودن، خیلی بودن خیلی!!

تا رسیدم به یه توریست خوشتیپ و قد بلند که سلام کردم و پرسیدم اهل کجاست، دیدم به زووور دهنشو باز کرد و گفت "لخستان!!" (بعد فهمیدم اینا بیچاره ها "ه" شون میلنگه! لخستان، تخران، بخمن!! ☺) پرسیدم تنهاست که جوابش + بود و فهمیدم  حسابی بریده. گفت اطلاعات غلط بهش دادند و آب کم برداشته و آب تموم کرده. به علاوه اینکه یه کوله 26 کیلویی پر تجهیزات کولش بود و کولشو سبک نکرده بود.

اسمش  Michael بود، اینجا بود که من بهش از آب کیسه خودم دادم و یکم کشمش و اینا و با کوچیک گرفتن سر قدم ها و استراحت هرطور شده با خودمون بردمش بالا.

به نظر من هدف از کوهنوردی تنها صعود به قله نیست و بعضی وقتا این سری کارهای انسانی می تونه خیلی هم از صعود به قله لذت بخش تر باشه.

وقتی که سرمون رو آوردیم بالا و پناهگاه بارگاه سوم رو دیدیم کلی خوشحال شدیم و بعد از یکم دیوونه بازی و اینا این عکسو گرفتیم. میکاییل سمت راست و دوستای آلمانی سمت چپ تصویر هستند

عکس دسته جمعی در دماوند

 

بعد به دوست لهستانی مون گفتم که من توی چادرم یه نفر جای خالی دارم و اگردوست داشته باشه می تونه بیاد با ما که با کمال میل قبول کرد و دیگه ما شدیم 4 نفر + بقیه اعضای گروه! میکاییل به من میگفت Rescue angle یا فرشته نجات!! ☺

بعد از بازیابی وسایل، یه جای مناسب واسه دوتا چادر پیدا کردیم و کمپ زدیم (اینم بگم قاطرا تقریبا یکی دو ساعت زودتر از شما به اونجا می رسند و کوله هارو همینطوری میندازند روی زمین!! حتما روی کوله هاتونو با ماژیک بنویسید )

جایی که پیدا کردیم خعلی دنج بود، هم view خوبی داشت و هم پناه بود و باد اذیت نمی کرد، این عکسا هم از محل چادر ما

چادر ما در دماوند

 

که بعدش همین میکاییل که حالا دیگه هم چادری من شده بود  مارو دلستر مهمون کرد که چقدر چسبید

دلستر در دماوند

 

و بعدش من براشون تخم مرغ نیمرو درست کردم که تاحالا توی کوه نیمرو نخورده بودند و کلی حال کردیم

نیمرو در مسیر دماوند

بعد از کمی استراحت عصر رفتیم برای هم هوایی. اصولا تا یه ارتفاعی میرند بالا که بدن به کمبود اکسیژن عادت کنه و کمتر ارتفاع زده بشند! و بعدش برمی گرن پایین و دوباره شب رو توی ارتفاع کمتر میخوابن و صبح میرند برای فتح قله.

خدارو شکر هوا خوب بود و با تصمیم سرقدم با تجربمون، روز بعدی روز صعود اعلام شد وما بعد از آماده کردن کوله های حمله و کمل بک ها و هدلایت و دستکش و کلاه و ... شب زودتر خوابیدیم ( فک کنم 10) تا صبح برای صعود که ساعت 4 اعلام شده بود آماده باشیم.

منظره ای که شب پیدا بود از بارگاه سوم رو دیگه نگو و نپرس... حالا با وجود خستگی ذوق رسیدن به قله مگه می ذاشت خواب به چش آدم بیاد؟! دوسه ساعت خوابیدم ساعت دو و نیم بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد.

چشامو که باز کردم دیدم از سقف چادر آسمون و ستاره هاش پیداس!! تازه دلیل سرمارو فهمیدم و فهمیدم که آقا میکاییل پوش دوم چادرو یه سمتشو که بهش گفتم ببنده درست نبسته و باد پوش دوم رو بلند کرده بود..!!! ☺ فقط هم بلنددد خروپففف میکردددد!!

حوصلم سر رفت گوشی رو برداشتم دیدم از سرما خاموش شده! باتری رو درآوردم زدم جا روشن کردم و بردمش با خودم تو کیسه خوابم، دیدم روشن شد کلی ذوق کردم، گفتم بذار از حالت پرواز درش بیارم شاید آنتن اومد، اینکارو کردم دیدم یه خونه آنتن اومد، بعد باکمال نا امیدی نت رو روشن کردم دیدم نت ضعییف e اومد!! و دوتا از کامنتای پست آخر اینستاگرامم که راجع به صعودم به دماوند بود بالای گوشی review  شد... دوتا از دوستای خوبم نظر گذاشته بودن که برام آرزوی موفقیت کرده بودن و گفته بودن حتما میتونی انجامش بدی و خلاصه کلی انرژی داده بودن، این انرژیا زیر قله که همه بریده بودن به دردم خورد...

کنار زیپ چادرو باز کردم که هم بتونم یکم بیرونو نگاه کنم هم هوای سرد توی چادر نیاد! کوهنوردارو میدیدی که همه یه هدلایت به سر یواش یواش حرکت می کردند و از کنار چادر رد می شدند…

ادامه صعود به قله دماوند رو میتونید از اینجا بخونید.

به این مطلب امتیاز دهید
(10 امتیاز)
خوانده شده 760 دفعه
گزارش صعود به قله دماوند از جبهه جنوبی (روز اول) - 4.9 out of 5 based on 10 votes
برای دریافت کدهای تخفیف و پیشنهادهای ویژه مپگرد در خبرنامه عضو شوید
کانال تلگرام مپگرد


نظری داری؟

از پر شدن تمامی موارد ستاره‌دار (*) مطمئن شوید. کد HTML مجاز نیست.

سفرنامه ها

سفرهای پیشنهادی

خبرنامه

برای دریافت پیشنهادهای ویژه مپگرد در خبرنامه عضو شوید