سفرنامه

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت سوم) | 1.30 ثانیه جهنمی

 دوربین رو می برم رو سکانس پسرها... دقیقا روبروی بیمارستان یه کلانتری بود. بیرون بیمارستان که نمیشد کمپ کرد هر چند فضای باز زیادی داشت. انگار پسرها با حراست بیمارستان صحبت کرده بودن که داخل بیمارستان کمپ کنن و اجازشو گرفته بودن. اما بعد از زدن چادرا، مامورای حراستی از بچه ها خواستن که بساط چادرهارو جمع کنن.


کمپ کردن داخل شهر اونم تو ایام عزاداری کار آسونی نبود. اون موقع یادم رفت بپرسم چرا لاقل داخل بیمارستان نیومدن منتظر بشن، تو سرما خسته و گشنه منتظر بیرون اومدن مینا از اتاق عمل بودن... اما خب سفر هیچوقت آدمهاش رو دست خالی نمیذاره و همیشه یه چیز خوب تو چنتش داره.

ما که روبروی بخش ICU منتظر مینا نشسته بودیم یه خونواده خلخالی هم اومده بودن به مریضشون سر بزنن. یکیشون که مرد جوونی بود به اسم حسین آقا با دیدن لباسا و کفشامون کنجکاو شد و اومد سمت ما و سر حرفو باز کرد.

وقتی سربسته براش تعریف کردیم چی شده گفت که ما نزدیک بیمارستان یه واحد خالی داریم که قبلا مستاجر داشته، برید و امشبو اونجا استراحت کنید. حالا ازون اصرار و از ما تعارف و انکار... آخرش شماره همراهشو داد و رفت مسجد محل برا عزاداری.

وقتی فهمیدیم حراست اجازه کمپینگ نداده به بچه ها، گفتم محسن تورو خدا شماره حسین آقا رو بده به بچه ها. همه خستن و عصبی؛ حوصله یه دردسر جدید نداریم...
خلاصه بعد از هماهنگی، حسین آقا آدرس داد تا بچه ها برن خونشون. یه چیز بامزه وسط اینهمه دردسر این بود که خاله حسین آقا تو بیمارستان همراه مریض بود و از وقتی فهمید ما میخوایم بریم خونه خواهرزادش کلی واسمون قیافه گرفت و پشت چشم نازک کرد. (موقع خداحافظی رفتم صورتش رو بوسیدم و تو دلم گفتم هر چقدر میخوای پشت چشم نازک کن وضعیت ما شخمی تر از اونه که بخوایم به این چیزا توجه کنیم!!)
بعد ازاینکه مینا کمی هوشیار شد، شروع کرد به جیغ و داد: "شما اجازه ندارین این کارو بکنیییید... شما به لحاظ قانونی حق ندارین …" بقیه حرفاش نامفهوم بود. فرداش که بهش تعریف کردم که چه حرفایی به دکترا و پرستارا زده باورش نمی شد و کلی خندش گرفته بود.
بعد ازاینکه مینا به بخش منتقل شد، لاله و محسن شب رو بیمارستان موندن و من که شب قبلشم دو ساعت بیشتر نخوابیده بودم با بقیه راهی خونه حسین آقا شدیم...
خونش خالی و تمیز بود. تازه گچ کاری شده بود و موکت تر و تمیز و نویی هم کفش انداخته بودن.
اینکه دارم خونه رو به دقت توصیف میکنم دلیل داره. چون بعدش اتفاق عجیب دیگه ای افتاد و فضای سفرمون رفت تو فاز فیلم جومانجی...

شب رو هر جور که بود گذروندیم. می خوام بگذرم از صحنه هایی که وحید بدون اینکه حواسش باشه عکسهای گوشیش رو بهم نشون داد و چشمم که به عکس خندون و زیبای مینا افتاد اشکام بی اختیار سرازیر شد.

ازین صحنه هم میگذرم که علی که تمام مسیر با کمک بقیه، مینارو کول کرده بود، نمیتونست بخوابه و میگفت چشمامو که می بندم احساس میکنم قطره های خون مینا می ریزه رو صورتم... می گذرم از استرس ها و دل لرزه های علی که وقتی بی اختیار داشت ماجرا رو برام تعریف می کرد حواسش نبود که بعضی چیزها رو چندبار چندبار داره تکرار می کنه. گفتم بگو علی... هر چی هست بگو و بریز بیرون تا دلت سبک تر شه! بهش دلداری می دادم ولی خودم می ترسیدم که چشمامو ببندم و صحنه های وحشتناک امروز مثل فیلم جلو چشمم رژه برن! خیلی طول کشید تا خوابم برد...
اولین کاری که بعد بیدار شدنمون کردیم این بود که زنگ زدیم به محسن و لاله. لاله جمله ای گفت که حال هممونو کمی بهتر کرد. گفت: "من کلی خسته بودم ولی بخیه های تمیز و ظریف مینارو که دیدم شارژ شدم." خب خبر خوبی بود! گفتیم پس یه صبحونه ای بخوریم و پا شیم بریم بیمارستان.

بچه ها کپسول های اپی شون رو درآوردن تا چایی دم کنن. منم در اوج آرامش مشغول شونه کردن موهای ژولیده پولیدم شدم. چه می دونستم بعد از فاجعه دیروز یه بحران عجیب و ترسناک دیگه هم در راهه، چه می دونستم اتفاقات بد به همینجا ختم نمیشه، چه می دونستم این سفری که اومدیم قراره مثل یه گردونه ترسناک اونقدر مارو بچرخونه و بچلونه که یا کم بیاریم و سرگیجه بگیریم و پرت شیم کنار یا قراره خمیرمایه مون رو چنان ورز بده و نترسمون کنه که به اتفاقات نه چندان کوچیک بعدی تو سفرهای بعدیمون بخندیم...
چند ثانیه نگذشته بود که احساس کردم اتاق روشنتر از قبل شده... وقتی رومو برگردوندم دیدم کپسول اپی یوسف آتیش گرفته؛ چه آتیشی!!... صحنه رو لطفا آهسته جلو ببرید... انقدر وقایع سریع و ترسناک اتفاق افتاده بود که نفهمیدم اصلا چی شد!

صدای فریاد پسرها رو می شنیدم که می گفتن: مراقب باشید، وحید صورتتو بپاااا....یکهو وحید رو دیدم که مثل ابراهیم از تو آتیش اومد بیرون و علی که داشت می دوید و به هر نحوی می خواست آتیشو خاموش کنه. یه آن به خودم اومدم و دیدم که پتوی مسافرتیم رو انداختم رو آتیش. شعله های  آتیش زبونه کشیدن و پتو رو هم تو خودشون بلعیدن.
پسرها دستپاچه و هراسون این ور و اونور می دویدن. حواسم به مهران و یوسف و حتی معصوم نبود که چیکار می کردن. تصویر مبهمی ازشون یادمه که سعی می کردن آب بطریها رو خالی کنن یا مثلا بدو بدو میرفتن آشپزخونه و با دست و لیوان و هر چیزی که دم دستشون بود آب می ریختن رو آتیش ... ولی بی فایده بود! شعله ی آتیش هر چیزی که سر راهش بود می سوزوند.

کاور کیسه خواب و چادر وحید که تازه هم خریده بودش طعمه آتیش شد. اونها رو با پا پرت کردن کنار، نوبت کاور کوله لاله بود که سوخت... علی و وحید سعی می کردن با پا و دست کپسول رو از خونه بندازن بیرون. علی میدوید... وحید می دوید...  و صدای فریادشون که "علی صورتتو بپا ... وحید بیا عقب، مواظب باش!!!"
اگه کپسول تو خونه منفجر می شد؟ اگه صورت و بدن بچه ها می سوخت؟ مطمئنم هر کدوممون تو یه صدم ثانیه این فکر ترسناک به ذهنمون رسیده بود؛ که اگه کپسول منفجر شه چیییی...

مهران دوید و رفت یه سطل گنده از حیاط پیدا کرد. آشپزخونه موکت نداشت. فک کنم خودم بودم که بلند گفتم کپسولو بندازید تو آشپزخونه! علی با یه حرکت سریع منو از کنار آتیش هل داد گوشه اتاق. دیدم یه گوشه موکت همچنان داره می سوزه و با شالی که وحید گردنش می بست سریع خاموشش کردم و وحید و علی پتوی سوخته و کپسول رو با دست و پا و هر جوری که بود پرت کردن تو آشپزخونه و وحید با یه قابلمه آب، بلاخره آتیش رو خاموش کرد... ظاهرا همه چی تموم شده بود!
.
.
.
این فضای خالی همون فضایی بود که در ما ایجاد شده بود! پر از ترس... پر از دلهره... استرس... اضطراب... هممون دل لرزه گرفته بودیم و یه جایی اون ته تهای وجودمون خالی شده بود! و همه اینها تو یک دیقه و سی ثانیه جهنمی ایجاد شده بود... یک دیقه و سی ثانیه ای که می تونست خیلی بدتر ازینها بشه! می تونست با یه انفجار کوچیک زندگی هممونو به باد بده! صحبت فقط از یک دیقه و سی ثانیه بود نه بیشتر...
وحید دراز کش یه گوشه افتاد و علی هم یه گوشه دیگه! هیچکدوممون نای ایستادن نداشتیم. نشستیم و به هم نگاه کردیم. ظاهرا همه سالم بودیم. هیچکس آسیب جدی ندیده بود. نفسهایی که حبس کرده بودیم رو دادیم بیرون و فکر کردیم که چه بلایی داره سرمون میاد؟!


ادامه دارد...

 

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت اول)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت دوم)

به این مطلب امتیاز دهید
(2 امتیاز)
خوانده شده 559 دفعه
پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت سوم) | 1.30 ثانیه جهنمی - 5.0 out of 5 based on 2 votes
برای دریافت کدهای تخفیف و پیشنهادهای ویژه مپگرد در خبرنامه عضو شوید
کانال تلگرام مپگرد


نظری داری؟

از پر شدن تمامی موارد ستاره‌دار (*) مطمئن شوید. کد HTML مجاز نیست.

سفرنامه ها

سفرهای پیشنهادی

خبرنامه

برای دریافت پیشنهادهای ویژه مپگرد در خبرنامه عضو شوید