سفرنامه

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت چهارم) | بلوط شوم

سرفه های شدید وحید سکوتمون رو شکست. یوسف یکهو گفت: "من از این اپی، پونزده روز تو گرجستان و ارمنستان استفاده کردم. اما چرا حالا…" علی گفت: "هیس! هیچی نگو... موکتهارووو !!!" نگاهمون افتاد به موکت ها و تازه دیدیم که موکت ها از چند جا به شدت سوختن! بی اختیار قیافه خاله حسین آقا و پدرش اومد جلو چشمم که انگار اصلا راضی نبودن ما اون شب خونشون بمونیم!

یکهو گفتم: "خب پولشو می دیم!" همه به هم نگا کردن. گفتم : "فدای سرمون. اتفاقیه که افتاده! مهم اینه که همه مون سالمیم…" وقتی اینو گفتم صدام به وضوح می لرزید!

ساعد دست وحید سوخته بود. پماد مالید به دستش و دورش رو باند پیچید. تازه جرات کردیم که درباره موضوع حرف بزنیم و رفتارای همو تحلیل کنیم و به هم دست مریزاد و دمت گرم بگیم یا غر بزنیم سر هم!

نشستم کنار کوله م و دست کردم تو کیف کمریم. چشمم به بلوطی افتاد که از تو جنگل خلخال پیدا کرده بودیم و من گذاشته بودم تو جیبم. بلوط رو تو دستم بازی می دادم و به هزار و یک چیز فکر می کردم. علی تا بلوط رو دید تو دستم با لحن خاصی گفت: "ثریا! تو این بلوطو از اونجا آوردی با خودت؟؟ منم میگم چرا اینجوری داریم به فنا می ریم. همش به خاطر این بلوط شومه !!! دهنت سرویس."

بلوط شوم

 

اینو که گفت هممون یه نگاهی به هم کردیم و انگار منتظر همچین جمله ای باشیم شروع کردیم به خندیدن... می دونم دیوونه شده بودیم که داشتیم می خندیدیم! شاید حجم ترس و دلهره مون انقدر زیاد بود که احتیاج داشتیم با یه نیروی محرکه ای پرتش کنیم بیرون. و چی بهتر از خنده و کی بهتر از علی؟!

درباره علی اینو بگم که این قابلیتو داره که در عرض چند ثانیه موقعیتای بحرانی رو سوییچ کنه به موقعیت خنده و شوخی... هممون شروع کردیم. یکی گفت موهای دستم کز خورده آخ جون دیگه اپیلاسیون لازم ندارم! یکی ادای اون یکی رو درآورد که چجوری تو لیوان آب پر می کرد و می ریخت رو آتیش... یکی بهم می گفت دهنت سرویس موهاتو اینجوری ریختی اگه می سوخت هیچ جوره نمی شد خاموشش کرد! یکی گفت بچه ها قیافه بابای حسین آقا رو تصور کنید که چقد بداخلاق بود. حالا بهش چی بگیم؟؟ قیافش دیدنی می شه ها...

هممون خودمونو زده بودیم به کوچه علی چپ تا کمی فراموش کنیم که چند دیقه قبل چجوری داشتیم به فنا می رفتیم...

علی از من و مصوم پرسید: "راستی چرا شما جیغ نزدین؟ مگه دخترا اینجور وقتا جیغ نمی زنن؟" گفتم: "جیغ زدنمون نیومد، گفتم حالا پیرمرده میاد موکتارو ببینه فاتحمون خونده س!" بعد همشون تو صورتم نگاه کردن و گفتن: ینی تو اون لحظه داشتی به پیرمرده و موکتا فک می کردی؟ بعد گیر دادن به پتوی من که حیف شد پتو ی نازنینت سوخت! گفتم عب نداره قبلا سوخته بود اگه سالم بود که نمینداختم رو آتیش... و فحشهایی بود که نثارم شد.

خلاصه با گفتن همین چیزها بود که سعی کردیم فضای ابزورد عجیب غریبمون رو کمی سبک کنیم برا خودمون و همه چیز رو بندازیم گردن بلوط شوم...

خب همینه دیگه! آدم وقتی قدرت فکر کردن نداشته باشه به خرافات پناه می بره و ما اون لحظه خیلی دوس داشتیم خرافاتی شیم و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنیم!...

یه اپی دیگه با نهایت احتیاط روشن کردیم و صبحونه خوردیم و مهران با کوله پشتی ها موند خونه و بقیه راه افتادیم به سمت بیمارستان! با هم قرار گذاشتیم درباره قضیه آتیش سوزی چیزی به محسن و مینا بروز ندیم. هر چند مینا تا وحید رو دیده بود بلافاصله پرسیده بود وحید دستت چی شده؟!

بچه ها نظرمو پرسیدن که ادامه بدیم یا برگردیم خونه هامون؟ واقعیتش اینه که حال روحی هیچکدوممون مساعد نیس اصلا! من که با این روحیه نمیتونم برگردم خونه. من بهشون گفتم ادامه بدیم سفرمون رو ! ... 

محسن گفت: "تصمیم درستی گرفتید، ادامه بدین سفرتون رو!" و ما ادامه دادیم سفرمون رو...

با محسن و مینا تو بیمارستان خدافظی کردیم و اونها با یه ماشین دربستی برگشتن تهران. ما هم برگشتیم خونه و وسایلامونو جمع کردیم و با کلی خجالت پول موکت حسین آقا رو پرداخت کردیم. حسین آقا واقعا مهربون بود و با خوشرویی میگفت عب نداره اتفاقه دیگه! از خونه زدیم بیرون و با مهران و بهزاد هم خداحافظی کردیم و راه افتادیم. مسیر نزدیک و سر راستی رو انتخاب کردیم، جنگلهای گیسوم.

این سفر ما چون مثل یه فیلم ادونچری بود (البته هر سفری یه قصه س. مخصوصا سفرهای این سبکی که سطح ماجراجوییش معمولا زیاده. اما فکر میکنم سفر ما ماکسیموم ماجراجویی و آدرنالین رو داشت...) می خوام دقیقا مثل فیلم ها روایتش کنم و فلاش بک بزنم به اول سفر... به نحوه راه افتادنمون و آشنایی من با بچه های دیگه!

یکشنبه عصر بچه های تهران نزدیکای ساعت شیش و هفت هیچهایک رو شروع کردن به مقصد زنجان و نزدیک ساعت 1-1:30 بود که رسیدن زنجان. مینا و مصوم شب اومدن خونه ما و پسرها داخل شهر کمپ کردن.

صبح یه کم دیر راه افتادیم. ترافیک دسته حسینیه زنجان رو به زحمت رد کردیم و وارد جاده شدیم. اونجا دو نفر دو نفر تقسیم شدیم. کلا هفت نفر بودیم... بعد از چند دیقه ایستادن یه کامیون نگه داشت برامون. راننده از کردهای سنندج بود و مهربون و اهل دل!

جاده پیچ درپیچ بود و سطح بعضی جاها داغون. دل و رودم داشت می ریخت به هم. اومدم قرص بخورم که راننده نذاشت. یه انار داد بهم و گفت هر وقت حالت تهوع گرفتی به جای قرص انار ترش بخور، خوردم و حالم خوب شد!

انار ترش

 

علی تو راه بهم زنگ زد و گفت برنامش اوکی شده و با دو تا از دوستاش جوین میشن بهمون. اسم دوستاش هم لاله و وحید بودن! کلا مدلم جوریه که از دیدن آدم های جدید استقبال می کنم. علی ام تو سفرهای قبلیش کلی از وحید تعریف کرده بود. گفتم ببینیم و تعریف کنیم!

قرارمون این شد که تو شهر خلخال جوین شن بهمون. سر سه راه گیوی (مردم محلی بهش میگن کیوی) با راننده سنندجی خداحافظی کردیم و به بچه های دیگه ملحق شدیم. ساعت حول و حوش دو بعدظهر بود حدودا. یه پراید برامون نگه داشت و چارنفرمون سوار شدیم.

علی آقا از کوهنوردهای کیوی بود و درباره کوههای اطراف کلی برام حرف زد و با اصرار زیاد برای نهار مارو برد خونشون. هر چی اصرار کردیم که دوستامون منتظرمون هستن و دیر بشه معطل می شن تو کتش نرفت. خانواده به شدت مهربون و محجوبی بودن. مادرش ازون زنهای مهربون و چشم روشن آذری بود؛ یادآور اصالت زیبایی! وقتی باهاش ترکی حرف زدم کلی ذوق کرد و مدام مثل پروانه دورمون می چرخید و می گفت مرسی که مارو قابل دونستین! و ازین تعارفات... و چه انگورهایی و چه گردوهایی و چه انارهایی؛ همه دستچین و برا باغ خودشون بود.

بعد نهار آوردن. قرمه سبزی و تن ماهی! دو تا خواهر دیگه علی آقا هم با بچه هاشون به ما ملحق شدن و کلی عکس دسته جمعی گرفتیم و شماره دادیم و شماره گرفتیم و ماچ و بوسه و خداحافظی. مادر علی آقا از رو شونه هام بوسید که خیلی شرمنده شدم و خجالت کشیدم.

علی آقا تا خلخال ما رو رسوند و ازمون جدا شد. وسط میدون خلخال وایسادیم تا بقیه بچه ها هم بهمون جوین شن. مینا و بهزاد و مهران اومدن و گفتیم خریدهامون رو بکنیم تا علی و وحید و لاله هم برسن . داخل سوپرمارکت بودیم که علی رو وسط میدون دیدم. رفتم سمتشون و سلام و احوالپرسی. به وحید گفتم: سلام وحید جان مشتاق دیدارت بودم. خیلی سرد گفت: سلام ممنون. بعد رو کرد به علی و گفت: علی بریم خرید کنیم! خب قیافه منم می تونید حدس بزنید چه شکلی شد!

براتون بگم از نگاههای مردم. با اینکه لباسهامون کاملا تیره و پوشیده بود به خاطر تیپ بک پکری مون همه خیلی خیلی خیلی زیاد نگاه می کردن. نه نگاه کردن گذرا و ساده! در حدی که کنارمون وایمیسادن و زل می زدن به سرتاپامون! زن و مرد هم فرقی نمی کرد!

برا اینکه بیشتر ازین جلب توجه نکنیم با یه نیسان صحبت کردیم که تا منطقه اندبیل مارو برسونه تا بعدش وارد جنگل شیم. داشتیم سوار نیسان می شدیم که چن تا مرد ریشوی کت شلواری شروع کردن به عکاسی ازمون. وقتی اعتراض کردیم گفتن مامور نیروی انتظامی اند. گفتم: جسارتا میشه کارت شناساییتون رو ببینم؟ کارتش رو نشون داد و خب ... پلیس بودن دیگه!


ادامه دارد...

 

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت اول)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت دوم)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت سوم)

به این مطلب امتیاز دهید
(1 امتیاز)
خوانده شده 254 دفعه
پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت چهارم) | بلوط شوم - 5.0 out of 5 based on 1 vote
کانال تلگرام مپگرد


نظری داری؟

از پر شدن تمامی موارد ستاره‌دار (*) مطمئن شوید. کد HTML مجاز نیست.

سفرنامه ها

سفرهای پیشنهادی

خبرنامه

برای دریافت پیشنهادهای ویژه مپگرد در خبرنامه عضو شوید
×