سفرنامه

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت هفتم) | ما دیگه پوستمون کلفت شد!

با کلی حال عجیب غریب راه افتادیم سمت اسالم. حالمون گرفته بود، خسته بودیم و تو خالی و داغون اما به روی هم نمی آوردیم. بعد از عوارضی خلخال دو تا دو تا جدا شدیم. من و یکی از بچه ها سوار یه پراید شدیم که تا دو راهی اسالم - پونل مارو می رسوند. سرنشینهاش سیاه پوشیده بودن و صدای بلند نوحه تو ماشین پخش می شد. حالم عجیب بد بووود. منظره اطراف هم خشک بود و هوا گرفته. سرمو به شیشه چسبوندم و چشمامو بستم...

بوی رطوبت و شرجی زد زیر دماغم. چشمامو باز کردم و نگاه کردم. نزدیک دو راهی پونل - اسالم بودیم. مه تو هوا موج می زد و بارون نم نم می بارید. مناظر اطراف هم کم کم داشت می رفت به سمت سرسبزی! از ماشین پیاده شدیم و نفس عمیقی کشیدم. حالم یه کم جا اومد! هنوز بند کولمو درست رو دوشم جابجا نکرده بودم و زیپ کاپشنم رو نبسته بودم که یه L90 و 206 جلو پامون نگه داشتن و آدرس جاده اسالم رو پرسیدن. گفتم: دقیقا همین مسیریه که ما داریم میریم.

- ما جا داریما! می خواید بپرید بالا...

خب کور از خدا چی می خواد؟ ما هم پریدیم بالا ... هر هفت تاشون جوون بودن و پر از انرژی مثبت! دو تاشون زن و شوهر و بقیه دوستای خونوادگی! تو ماسال ویلا گرفته بودن و حالا داشتن گیلان گردی می کردن و دور دور. 

بابک رفت تو اون یکی ماشین تا جای ما راحت باشه. نیما و نازی هم جلو نشسته بودن و کلییی موزیییک خوووب مناسب جاده (اونم از نوع جاده مه آلود) برامون گذاشتن. طبیعت و حال و هوای شمال شروع شد و حال منم خوووب شد... اصن نمیدونم این شمال چه افسونی با خودش داره! هواش و طبیعتشو و جاده ش...

تو ماشین نیما و نازی تو مسیر خلخال

اینجا اولاشه که سوار ماشین نیما و نازی شدیم. هنوز حالم خوب خوب نشده بود. قیافمووو... وضعیت روحیم قشنگ تو صورتم مشخصه! با لبخندهایی که تو هر شرایطی دارمشون 

اصن یه بوی خاصی داره که هیچ جای دیگه نداره! امکان نداره اونجا باشی و دلت غنج نره... امکان نداره بوی بارون و خاک مستت نکنه ... امکان نداره تو ایران بزرگ شده باشی و با شمال خاطره و نوستالژی نداشته باشی! اصن یه جوریه لامصب با زبان حال با انسان سخن میگه... حالم خوووب شده بود.

به نیما و نازی هم گفتم که چقدر فازشون حالمو خوب کرده. خوبیش این بود که جفت ماشینا دم به دیقه نگه می داشتن و بساط عکس و سیگار و لذت بردن از جاده به راه بود... هوا داشت تاریک می شد، بچه ها نهار نخورده بودن و می خواستن شام و نهار رو یکی کنن. خواستیم باهاشون خداحافظی کنیم  تا به بچه های خودمون ملحق شیم که نذاشتن و برای شام مهمونمون کردن. یه کته کبابی مخصوص کلبه عمو مهدی به همراه ماهی و سیرترشی خوردیم اونم تو ظرف و ظروف ملامینی که خیلی چسبید بهمون.

بچه ها با کوچ سرفینگ آشنا بودن و یکی دوتاشون عضو سایتش بودن ولی اولین بار بود که درباره هیچهایک می شنیدن.

علی و لاله و بقیه بچه ها نزدیک گیسوم بودن و ما هنوز کلی راه داشتیم. بچه ها زحمت کشیدن و مارو تا خود جاده گیسوم رسوندن. هی می گفتن تو این تاریکی چطور میخواید برید؟ خطرناکه. که خندیدیم و گفتیم کار ما ازین حرفا گذشته الان که تازه سر شبه!

راهی مه تا جنگل گیسوم رفتیم

اینهمه راه رفتیم تا رسیدیم جنگل گیسوم..

با کلی حال خوب و انرژی مثبت و شکم سیر، خداحافظی کردیم و دم جاده منتظر بچه ها موندیم. بچه ها داخل شهر کلی خرید کرده بودن و تاکسی گرفته بودن. رفتیم پهلوشون و خوش و بش و خنده و شوخی... وحید نزدیک ماشین داشت کوله پشتی عظیم الجثه شو مینداخت رو کولش که تاکسی راه افتاد. یکهو داد وحید رفت هوا. همه با دهن باز برگشتیم سمتش. پای وحید مونده بود زیر لاستیک ماشین و تاکسی هم تو افق داشت محو شد...

گفتیم وحید چت شد؟ پاتو بذار زمین ببینیم! پاشو آروم گذاشت زمین و لنگ لنگان شروع به حرکت کرد. ما هم دیگه محلش ندادیم و ادامه خوش و بش مون رو رفتیم. مساله خنده دارتر اینکه چند متر جلوتر لاله افتاد زمین و سر زانوش پاره شد. گفتم لاله پاشو ما دیگه پوستمون کلفت شده بس که بحران دیدیم تو این سفر! چیزی نیس... واقعا دیگه انقدر آستانه تحملمون رفته بود بالا که نه کوفتگی پای وحید برامون مساله بود و نه خراش زانوی لاله.  اون لحظه شاید یه سر بریده یا یه خون آشام می تونست ما رو به وجد بیاره و شوکه مون کنه...

رفتیم و تو تاریکی جنگل کمپ کردیم. بارون نم نم داشت می بارید و بچه ها قفل کرده بودن که آتیش روشن کنن. چی بهتر از یه آتیش درست و درمون سرخپوستی وسط جنگل؟؟ بعد از اونهمه سختی که کشیده بودیم گرمای آتیش حس خوب و آرامش بخشی بهمون داد. هر کی تو حال خودش بود.

یکی از بچه ها یه موزیک دور آتیشی مخصوص جنگل  پلی کرد. یه شبپره رو دستم نشست و شروع کرد به راه رفتن ریتمیک. حس لذتم دوچندان شد. موزیک و آتیش و تاریکی جنگل و شب پره رو دستم، تنم رو مورمور کرد...

شب مثل یه بچه خوب انگار که تو خونه م باشم آروم و راحت خوابیدم و صبح با یه حس خوب بیدار شدم. صبحونه رو که خوردیم زیپ چادر هارو کشیدیم و قدم زنان رفتیم داخل جنگل. بارون داشت می بارید و حسابی هوا رو تازه کرده بود و حال خوبی بهمون بخشیده بود. وقتی به طبیعت ریز میشی و دقت می کنی می بینی چقدررر زیبایی های کوچولو کوچولو وجود داره. از یه حلزون خوشگل بگیر که داشت زور میزد از رو یه چوب خیس رد شه تا میوه ها و قارچهای جنگلی!

حلزون در جنگل های خلخال

اینم حلزون فسقلی که انگار حضور من رو احساس کرد و رفت تو لاک دفاعی خودش...

میوه های جنگلی خلخال

میوه های جنگلی خلخال...

قارچ های جنگلی های خلخال

تا حالا قارچ های این مدلی ندیده بودم...

بارون بارید و بارید و بارید... لحظه به لحظه هم شدتش بیشتر می شد... خب دیگه نمی شد از چادر بیرون رفت. چن تامون نهار رو داخل چادر خوردیم و علی و وحید و لاله اسپاگتی خیس خوردن و خودشونم مثل موش آب کشیده شدن. ( از کنسرو مایه ماکارونی متنفرم. هنوز مزه بدش زیر زبونمه! از من می شنوید نخرید اصن.) بعد نهار خوابیدیم و پاشدیم و نشستیم و چایی خوردیم و بارون و بارون و بارووون ...

خب باید چیکار می کردیم؟ هیچی! باید یاد می گرفتیم از همین وضعیت لذت ببریم. بازی هایی که داخل چادر می شد، مث پانتومیم دور هم انجام دادیم و عکس و حرف و خنده و شوخی...

حس بدی پیدا می کنم وقتی لباسای تنم خیس بشه و نم بگیره. تازه می خواستم شروع کنم به نق زدن که علی حرف خوبی زد. گفت: "بپذیر که خیس شدی و فعلا چاره دیگه ای نداری. وقتی بپذیری و با شرایط کنار بیای همه چی حل میشه". راست می گفت!

همه چی تو ذهن من بود و این ذهن من بود که انتخاب می کرد لذت ببره یا غر بزنه. و من پذیرفتم و واقعا یادم رفت که هم لباسامون و هم همه وسایلمون نم گرفته... سر بازی پانتومیم خیلی خندیدیم و من فهمیدم علی و وحید پانتومیم بازای قهارین. اونام از بازی من خوششون اومد!

شب سعی کردیم با هر چی که میشه کف چادر (که نم برداشته بود) و لباسهامون رو خشک کنیم تا راحت بخوابیم.

صبح از چادر که اومدم بیرون پامو که تو کفش کردم دیدم شششت! تا ساق پا رفتم تو گل چسبناک! اطراف چادرمون یه باتلاق حسابی درست شده بود. بهتر ازین نمی شد!...

داخل کتونی همه بچه ها خیس شده بود غیر از بوت من! خواستم باهاشون همذات پنداری کنم یه برکه کوچولوی گلی وسط جنگل درست شده بود؛ گفتم کی پایه س با هم بپریم توش؟ وحید پایه بود... یک دو سه پریدیم توش و آب و گل پخش شدن اطراف و غش غش خندیدیم! بچه ها لقب #خل_ترین و #پایه_ترین رو بهم دادن و از جامپینگمون فیلم گرفتن. تازه کف پام خیسی رو حس کرد...

ضدکمپ کردیم و راه افتادیم به سمت شهر... روز آخر سفر عجیب غریبمون بود و همه حس خاصی داشتیم. نه میشه گفت دوس داشتیم تموم نشه و نه اینکه دوس داشتیم زودتر از هم جدا شیم. سفر چهار پنج روزمون اندازه یه سفر یه ساله بهمون درس داد و من شخصا احساس کردم که کلی بزرگتر از قبل شدم.

خاله ریزه در جنگلی های خلخال

پیش این درختای بلند مثل خاله ریزه بودم...


ادامه دارد...

 

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت اول)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت دوم)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت سوم)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت چهارم)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت پنجم)

پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت ششم)

 

 

به این مطلب امتیاز دهید
(2 امتیاز)
خوانده شده 329 دفعه
پیاده روی جنگل خلخال به اسالم (قسمت هفتم) | ما دیگه پوستمون کلفت شد! - 5.0 out of 5 based on 2 votes
برای دریافت کدهای تخفیف و پیشنهادهای ویژه مپگرد در خبرنامه عضو شوید
کانال تلگرام مپگرد


نظری داری؟

از پر شدن تمامی موارد ستاره‌دار (*) مطمئن شوید. کد HTML مجاز نیست.

سفرنامه ها

سفرهای پیشنهادی

خبرنامه

برای دریافت پیشنهادهای ویژه مپگرد در خبرنامه عضو شوید